دلم برای لحظه ای آرامش تنگ شده بود و من در جستجوی آرامش بیهوده تقلا می کردم می دانستم آسمان آبی دل را آرام

می کند اما دل من مثل پرندگان مهاجر آنجا بی قرار بود ......

من آرامش را در نگاه مهربان گلبرگی می دیدم که شبنم را بی صبرانه همراهی می کرد اما در نگاه خسته من تاثیری

نداشت. ............

به دریای پهناور نگاه کردم با این که موجهای خروشان مرا به دنیای بی خیالشان می بردند و لحظاتی با آنها همراه می شدم

اما به زودی به ساحل تنهایی ام فرود می آمدم ........

افق هم یاد آور لحظه های تنهایی من بود شاید زیبایی افق مرا لحظاتی به وجد می آورد اما به زودی غروب آن را شاهد

بودم و باز دلم گرفت........................

باز نگاهم به آسمان افتاد اکنون ستارگان نیز مرا به دنیای خودشان می بردند دنیای با عظمتشان مرا لحظاتی به فکر

فرو می بردو آرامش غریبی به من می داد اما ......

فراتر از آن به خدا می اندیشیدم او منبع آرامش و عشق بود وقتی در سکوت شب او را ستایش می کردم آرامش غریبی

وجودم را می گرفت .......

آرامش را می توانستم در توکل بر خدایی بیابم که خالق همه آن چیزهایی بود که می توانست لحظاتی مرا آرام کند........

چه آرامش عظیمی مرا در بر گرفته بود وقتی با خالق هستی راز و نیاز می کردم .........

او سرچشمه عشق بود و

عشق به او نهایت آرامش